از صندلی شماره ۱۸ اتوبوس آبی رنگ اهواز خیره ام به شیشه غبار گرفته ! بارون بند اومده و تا چشمم سو داره ابرهای سیاه آسمون رو پوشوندن.
آخرین شیفت امسال هم تحویل دادم و راهی خونه ام ، کوله بار حسرت و نداشته هام روی شونه هام سنگینی میکنه اما چه میشه کرد ؟ کنارم دخترکی نشسته به احتمال زیاد دانشجو که به من پاستیل تعارف میکند !
- نوشجان من نمیخورم .
اتوبوس جاده را طی میکند و کم کم حوصله ام سر میرود، از جیب کوله ام هندزفری درمیاورم و چاوشی شروع میکنه به خوندن اینکه خنده رو ازلب این دل ناشاد بگیر ..
سکانس دوم :
سیگاری را از جعبه اش بیرون می کشد. داخل دهان میگذارد. دختر با لحنی که شیطنت در آن موج می زند: " یه دونه بده مام بزنیم روشن شیم! " پسر چشمانش را گرد می کند. ابروهایش را به هم گره می زند و با لحنی که خشونت از آن می بارد می گوید: " گوه نخور! "
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی