سر هیچ سگی یافت نشد
اندرآن همه دیگی که هیچ برایِ من نمیجوشید
اِلا آن روی سگت..
میانِ کاسه ی داغ تر از آشِ حاوی ِ یک وجب روغن !
سال ۱۴۰۴ یک ماه دیگه تموم میشه اما من هنوز موندم توی تیر ماه 1392 ..
برباد رفته...
چند روز بعد : و در روز جاری که زمستان به من تاخته ، بیست ونهم بهمن ماه که پنجره اتاق ۱۹ رو بازکرده و هاله نور خورشید به قالیچه میتابه ..
پك عمیق ازکنت قرمز کشیده و درازکشیده روی کف اتاق و زمزمه زیر لب « هستی چه بود قصه پررنج و ملالی » ..
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی