آن زن بلند بالای سیاه پوش با موهایی بلند شب گون باشد
که تاریکی غلیظ چشمانش نفس را در سینه ام حبس میکند
و از معاشقه ای شیطانی تنها ردی از بلندی سرخ ناخن هایش بر تنم بجای میماند و من میان سکوتی که از بودن زهر آلودش باقیست با حسی سر گردان میان مرگ و تولد در انزالی دردناک میان تنهایی خویش میمانم..
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی