هست شب
یک شب دم کرده و رنگ رخ باخته است ، هست شب آری شب شب شب شب شب..
باسگرمه های توی هم بیدارشده بودم و داشتم توی دلم به اشخاصی خاص فوحش خواهر مادر میدادم که پیام بانک روی صفحه مثل سوزش مورفین توی رگ هام دمید ! مشترک گرامی سالروز تولدتان مبارک ..
خندیدم ! آره ....
میخواستم همون دو روز پیش بشینم بنویسم اما دستم به نوشتن نرفت و به جاش کنار پنجره کنت قرمز کشیدم .
هعی...
ساعت از نیمه شب گذشته همچنان بیدارم همچنان هی ابوعطا..
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی