خرید بک لینک

گازش میگیرم حتی به جای دندون هام خیره میشم خندم میگیره!

از نوشتن عاجزم اما دوست دارم بنویسم . انگار آسایشگاه چهرازی تو ذهنم یه عمره دایره و جمشید از صبح تا شب چشمش به غروبه و هی میگه سیگار داری؟

یادم هست بهم گفته بودی اینقدر ناراحت و مغموم نباش برات خوب نیست و بی اینکه گوش بدی که گفتم همه اینها بخاطر نبودن خودته رفتی ..

صدای اذان میاد هوا سرده شاید امشب بارون بیاد ابرا کیپ کردن و از دور صدای زوزه باد توی بیشه زار میاد..

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: دوشنبه 24 بهمن 1401 ساعت: 12:39

صفحه بندی