گازش میگیرم حتی به جای دندون هام خیره میشم خندم میگیره!
از نوشتن عاجزم اما دوست دارم بنویسم . انگار آسایشگاه چهرازی تو ذهنم یه عمره دایره و جمشید از صبح تا شب چشمش به غروبه و هی میگه سیگار داری؟
یادم هست بهم گفته بودی اینقدر ناراحت و مغموم نباش برات خوب نیست و بی اینکه گوش بدی که گفتم همه اینها بخاطر نبودن خودته رفتی ..
صدای اذان میاد هوا سرده شاید امشب بارون بیاد ابرا کیپ کردن و از دور صدای زوزه باد توی بیشه زار میاد..
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی