خرید بک لینک

نمیدانم. نمیدانم این «بدترین شبها» را شروع کردهام یا دارم شروع میکنم. اما، به هر تقدیر، این ساعات تاریک و بیامید که یک دقیقه بیشتر ندارمت و یلدایی که همه جشن گرفته اند ، این روزهایی که دست کم، اگر هیچ موفقیت دیگری درش نبود، اینش بود که به امید دیدار تو شروع میشد و حتی اگر هم در آخرین ساعات شب با نومیدی کامل وقتی جواب پیام هایم را ندادی ، مثل دفتری بر هم نهاده میشد، باز این امید که فردا بتوانم ببینمت زنده نگهم میداشت، میدانی؟ از فردا صبح، دیگر این امید را هم از دست خواهم داد..

اخرین پاییز این قرن هم با غم تو گذشت شقایق ..

یکم زمستان هزارسیصد نود نه ..

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:29

صفحه بندی