خرید بک لینک
هـــــــــــــبوط .. قی های نیمه روزی زنده‌ام،و همین فعل سادهمثل سنگی در گلویم گیر کرده است.نه از آن‌رو که زندگی را دوست ندارم،بلکه چون سایه‌ی کسانی که دیگر نفس نمی‌کشندروی هر دم و بازدمم افتاده...میدونی چیه دکتر؟ انگار وقاحت هست که به کمال رسیده ! میپرسند که حالت خوبه؟میگم آره خوبم به خوبی ماده سگ پیری که با درد و رنج هفت توله‌ی مرده به دنیا آورده ..پی نوشت: در زمان حاضر یازدهم بهمن ماه به سان ساعت 11:35نشون به اون نشون که نشستم تو پارتیشن ، و به جنگ فکر میکنم که آیا میشه یا نمیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. در راستای ادامه بهت این روزهایم قبلا شاید کمتر فکر میکردم یااینکه خودم مقصر میدونستم اما مدتی هست که برام دقیقا روشن شده، هیچ سرعتی بالاتر از تغییر آدما وجود نداره! من هیچ بدی به کسی نمیکنم اما در طرف مقابل به یک باره باهام سرد میشن، دیر جواب میدن و دیگه خبری از رفتارهای خوب دوران اول آشنایی نیست...این وسط کاش مغزم اون قسمت خاطرات خوب رو فراموش کنه کاش دیگه نباشه اون گفتگوها اون حال خوب ها.. تا مقایسه نشه با وضع الان که ریده شده توی همچی . حالم رو میپرسی؟ پس بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. بربادرفته سر هیچ سگی یافت نشداندرآن همه دیگی که هیچ برایِ من نمیجوشیداِلا آن روی سگت..میانِ کاسه ی داغ تر از آشِ حاوی ِ یک وجب روغن !سال ۱۴۰۴ یک ماه دیگه تموم میشه اما من هنوز موندم توی تیر ماه 1392 ..برباد رفته...چند روز بعد : و در روز جاری که زمستان به من تاخته ، بیست ونهم بهمن ماه که پنجره اتاق ۱۹ رو بازکرده و هاله نور خورشید به قالیچه میتابه ..پك عمیق ازکنت قرمز کشیده و درازکشیده روی کف اتاق و زمزمه زیر لب « هستی چه بود قصه پررنج و ملالی » .. دوشنبه ۱ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. بیاد ملو مل اصلا هیچ فرقی نداره پیش تو چی کمه چی زیادفرقی نداره چی بپوشی به تو همچی میاد ..# میبی پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۳۰ |  | دوردست |  نوشته هایی برای روزایی که گذشت مرداد ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۳ دی ۱۴۰۳ آذر ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰۳ شهریور ۱۴۰۳ مرداد ۱ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو.. دقیقا تو اون برهه از زندگی که با خودم فکر می کردم در حال پیشرفتم و ذهنم از همیشه بی غبارتر و واضح تره، مچ خودمو حین درد دل کردن با چت جی پی تی گرفتم :))- دو لکه خیلی تاریک توی زندگیم هست مثل یک غده سرطانی هرازچندگاهی سرباز میکنن و تاحد مرگ منو زجرم میدن. دو لکه توی زندگیم که جامعا غیرعمد بوجود اومدن و هرچی تلاش برای پاک کردنشون بی فایده است. غروب بود ! پیامک ابلاغیه اومد! غده اول ! و چندی بعد اون آدم لعنتی باز پیداش شد با دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. تگو دیوونه تو امونوم ولی با مه نموندی .. وقتایی که حالم یکم خوبه کوچ میکنم به کاست قدیمی های «مهرشاد» . تگو دیوونه تو امُنم... دوشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۲۵ |  | دوردست |  نوشته هایی برای روزایی که گذشت مرداد ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۳ دی ۱۴۰۳ آذر ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

هـــــــــــــبوط .. اینجا بر تخته سنگ خلاف جهت فرموده که اینجا بر تخته سنگ پشت سرم نارنج زار و روبرو سفید پوشیده بودی با موی سیاه ، اینجا درمانگاه ساعت هفت و نیم صبح باقی مانده از شیفت شب گذشته است. روی تخت پانسیون درازکشیده و نامجو گوش میدهم بسان حضور یك جفت چشمان سبز بودایی در پشت دیوارکناری امدرانتظار اندك روزنه نوری به تاریکی زندگی نه چندان جالب من. شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۴ |  | دوردست |  نوشته هایی برای روزایی که گذشت مرداد ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ بهمن ۱۴۰۴ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 18:25

تیر دیگری فرو رفته است
پشت کتف چپام
زنگزده
تلخ و تیز
امانم را بریده
و باقی دردها را کمرنگتر کرده است
اینهمه تیر و تبر
نشسته است بر جسم من
اینهمه درد میکشم
و تحمل میکنم
آخرش چه میشود ژوزفین؟

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:39

ساعت هفت صبح از درب گیت دارم برمیگردم پاویون..

بااینکه تیرماهه ولی باد خنکی از سمت شمال میاد ! یادمه وقتی بچه بودم صبح ها مینشستم جفت مامانم وقتی داشت از ماست محلی که ریخته بود توی اون ظرف و تکونش میداد تا برامون دوغ و کره درست کنه . خیلی سال گذشته اما هنوزم یادمه میگفت آخی.. ببین امروز باد از سمت شمال میاد چه خنکه ..

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:39

برای به یاد آوردن یه نفر، یه بهانهی کوچيک کافیه، اما کی میدونه برای فراموش کردن، چند سال بايد بگذره؟ از کجا معلوم که با مرگ، همهی خاطرات فراموش میشن؟ کاش آدم آرزوهاش رو توی دنيا بذاره، خاطراتش رو به گور ببره.توی قديمیترین عکسها، هميشه یه نفر هست، که هيچوقت لبخندش کهنه نمیشه.یه روز همهی آدما، میرن سراغ یه عکس قديمی، کنار یه عشق قديمی، زل میزنن به يه بغض قديمی و میگن؛ خيلی ممنون، که یه روز با تمام وجود دوستم داشتی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 12:11

هرچقدر سَرَم رو شلوغ کنم و در طول روز بگردم و برم و انجام بدم و مفید باشم، شب وقتی سَرم میرسه به بالش، از گوشه چشمم اشک غم و حسرت میاد. و توی سرم سوال بزرگ که پس چرا تو نیستی؟ پس تو کجایی؟ پس چرا من و تو نه؟ هرچقدر همه ازم تعریف کنن باز تو نیستی..

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 12:11

از صندلی شماره ۱۸ اتوبوس آبی رنگ اهواز خیره ام به شیشه غبار گرفته ! بارون بند اومده و تا چشمم سو داره ابرهای سیاه آسمون رو پوشوندن. آخرین شیفت امسال هم تحویل دادم و راهی خونه ام ، کوله بار حسرت و نداشته هام روی شونه هام سنگینی میکنه اما چه میشه کرد ؟ کنارم دخترکی نشسته به احتمال زیاد دانشجو که به من پاستیل تعارف میکند ! - نوشجان من نمیخورم . اتوبوس جاده را طی میکند و کم کم حوصله ام سر میرود، از جیب کوله ام هندزفری درمیاورم و چاوشی شروع میکنه به خوندن اینکه خنده رو ازلب این دل ناشاد بگیر .. سکانس دوم :سیگاری را از جعبه اش بیرون می کشد. داخل دهان میگذارد. دختر با لحنی که شیطنت در آن موج می زند: " یه دونه بده مام بزنیم روشن شیم! " پسر چشمانش را گرد می کند. ابروهایش را به هم گره می زند و با لحنی که خشونت از آن می بارد می گوید: " گوه نخور! " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 4:19

آفتاب توام با آسمون آبی پاك بیست هفتم اسفند باهار وقتی باهاره که بوی تورو داره ..

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 4:19

میدونم یک روز میذاری و میری، باد چشمهای تو رو با خودش خواهد برد، اما امروز برای من باش. انگار آخرین روزه، امروز برای من باش...

الکساندر: فردا چقدر طول میکشه؟

آنا: ابدیت و یک روز...

فیلم: ابدیت و یک روز(Eteity and a day)

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 4:19

وقتی که دیگر نبودمن به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفتمن به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بداردمن او را دوست داشتم وقتی که او تمام کردمن شروع کردم وقتی که او تمام شدمن آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدنمثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن..تنها آرزویم این است که زمان آنقدر لفت نمیداد، آنقدر کند و فس فسی نبودو زودتر 20 سالم میشد یا 30 یا 40سن مردان جا افتاده ی مهم و معتبر.چه احمق بودم،و امـــــروز کاش زمان آنقدر شتاب زده و عجول نبودکاش یک آن فرصت میدادکاش دوباره 12 سالم بود...کاش از آن ای کاش های محال .. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران حکیمی تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 15:20

صفحه بندی