توام بی معرفت شدی رفیق ! توام دیگه سرمو سنگین نمیکنی تا صدای " اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد" رو کمتر بشنوم
شایدم در توانت نیست و من ازت توقع زیادی دارم
خشمیگنم ناراحتم تنهام و هیچ پناهی پیش هیچکسی ندارم .
خیره ام به آفاق مغربی و هیچ امیدی برای ادامه دادن ندارم ازخودم از این همه تقلا متنفرم .
لب بسته سینه ی غرق به خون فقط نگاه میکنم و اتفاقا از سرما نیست از ترس آینده از ترس انتظار از ترس تنهایی هست که میلرزم .
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ..
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی